این روزا
گل پسر ما این روزا بسیار بسیار شیطنت هایشان از همیشه بیشتر شده و دائما در حال یادگیری اطلاعات و کارهای جدید هستند و از حسادت هایشان نسبت به پوریا که هرچه بگویم کم گفته ام و اینکه دائما با هم در حال جنگ و ستیز هستند و تا لحظه ای غافل میشویم از خجالت یکدیگر در می آیند.
اینم آرامش قبل از طوفان

هفته ی گذشته سالگرد برادر همسر مهربانت از جان بود و به ناچار راهی شمال شدیم. آن هم چطور: پنجشنبه ظهر رفتیم و جمعه بازگشتیم هوا هم سرد و بارانی بود و خلاصه مطلب اینکه اصلا خوب نبود و بسیار بسیار سخت گذشت.
آراد طبق معمول در حیاط بازی و بازی و بازی تا شب.
جمعه هم که در مسجد سپری شد و آراد بیشتر مدت در کنار همسر جان بود و مادر بینوا را اذیت ننمود البته زیاد اذیت ننمود.
در پایان مجلس هم در کنار عموی مهربان بود و از میهمانان تشکر مینمود برای حضور و وقتی که با عمو جان روبوسی میکردندد آراد هم میگفت : آقا آقا منم بوش خن. به گزارش عمو جان چندین نفر از میهمانان را اینگونه بازگردانده تا روی ماه گل پسر ما را هم ببوسند.
![]()
در پایان شب هم عموی خود را همی میبوسیدند و میگفتند: بوش خونم داماد دشی (بوس کنم داماد بشی)
سخن کوتاه که در آن روز در مسجد تا توانسته بود دلبری کرده بود و حسابی حواس همه را به خودش جلب نموده.
در راه برگشت هم که طبق معمول تا میتوانست اینجانب را اذیت نمود و در پایان مسیر به خواب رفت .
نزدیک های صبح هم که رسیدیم و برای اینکه بد خواب نشود ایشان را به خانه ی مادر مهربانتر از جان بردیم و آنجا گذاشتیم و من و همسری هم به خانه بازگشتیم. واقعا سخت بود و من تا صبح احساس خلاء میکردم . امیدوارم خداوند مهربان همه ی فرزندان را برای مادرشان نگاه دارد.

ناگفته نماند که دو سه تا شعر جدید یاد گرفته اند از جمله من پیشی ام میو میو و دوست دارم یه عالمه و دختری بودم به کنج خونه و من آقا پرتقالم که در پست های بعدی شیوه ی خوانده گل پسری را قرار میدهیم.
پایان سخن که دیگرتوان نوشتن نیست.





این روزا
